خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

حرف دل

تا بحال به آهنگی گوش کردین، احساس کنین که اون آهنگ رو خواننده برای تو خونده باشه و حرف دل تو رو بزنه! این احساس رو من با این آهنگ دارم الآن! یادتون نره که “watch in high quality” پایین این ویدئو رو تو “youtube” کلیک کنین.

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست، تو ساده‌دل کندی ولی تقدیر بی‌تقصیر نیست.

با اینکه بی‌تاب منی، بازم منو خط می‌زنی، باید تو رو پیدا کنم، تو با خودت هم دشمنی!

کی با یه جمله مثل من می‌تونه آرومت کنه، اون لحظه‌های آخر از رفتن پشیمونت کنه.

دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه‌های بی‌عبور، وقتی به من فکر می‌کنی حس می‌کنم از راه دور.

آخر یه شب این گریه‌ها سوی چشمهامو می‌بره، عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می‌پره!

باید تو رو پیدا کنم هر رور تنهاتر نشی، راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی!

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی! محکم بگیرم دستت رو احساسم رو باور کنی!

در هر صورت، این آهنگ زیبا و جدید «تقدیر» از شادمهر عقیلی باعث شد علاوه بر این احساس زیبایی که گرفتم از آهنگ، یاد شادمهر و کارهای خوبش بیفتم!

دوست داشتن

این مطلب به بهانه مطلب «دوست داشتن» و «نظر سنجی» مربوطه نوشته شده است!

به نظر من دوست داشتن احتیاج به زمان، و فکر و … دارد و الا اسمش چیز دیگری است! شاید بعضی وقتها فکر می کنم ادبیات فارسی (منظورم حداقل زبان محاوره‌ای ما) در این وادی ضعیف است و تنها عشق زیبا و کامل تعریف شده! برای همین خیلی وقتها روابط به اشتباه به عشق یا دوست داشتن (که اصلاً حدود و منظور از این کلمه هنوز برای من مشخص نیست!) ارتباط داده می شود. مثلاً در زبان انگلیسی برای دوست داشتنِ آنی کلمات crush و obsession بکار می ره که اولی به معنی یه احساس گذرا و کوتاه و تا حدی غیر جدی است که می تواند با زمان با فرد دیگر به شکل احساسی معنی‌دار در بیاید. کلمه دوم هم بیشتر بار منفی و قوی‌تری دارد و شاید به معنی یک احساس نسبتاً یکطرفه که معمولاً فرد را و حتی فرد دیگر را آزار می‌دهد، است. من شخصاً این فکر را می‌پسندم که در هر گونه رابطه‌ای باید به خوشحالی ناشی از آن رابطه در زندگی‌مان نگاهی بیندازیم، اگر آن رابطه در جمع شادی و رضایت به‌بار نمی‌آورد، آن رابطه ناسالم و مریض است.

کمیت یا کیفیت

امروز از خودم مدام پرسش می کردم که اگر پای انتخاب بیفتد، کدامین را برگزینم؟

یک دوست نابِ ناب، یا یک مشت دوست معمولی؟

یعنی همان پرسش کمیت یا کیفیت!

شاید راحت بگین کیفیت. ولی در واقعیت شاید انقدر هم ساده نباشه؟

بالگرد

از اونجایی که اخیراً علاقه شدیدی به موسیقی غیر متعارف پیدا کردم، در اینجا یک گروه نه چندان جدید رو می خوام نام ببرم به نام «بالگرد» که یک گروه راک و فانک ایرانی است که تا بحال یک آلبوم به نام «زیگیلند» منتشر کردن. جالبی آلبوم شاید نحوه دید طنز آلود به موقعیت های روزمره جامعه ایرانه! طرح رو جلد هم با مزه است.

 آلبوم زیگیلند
آلبوم زیگیلند

تو این آلبوم از مردی که سوار اتوبوس میشه و میخواد جدول حل کنه ،«مرد جدولی»، گرفته تا «تویوتا کرسیدا»، سعی کن زود برسیا، پیدا میکنید! این گروه اصلاً به مذاق کسانی که از حرفهای غیر پاستوریزه خوششون نمیاد، خوش نخواهد آمد! (+۱۸). شاید آهنگ «جوانی» پاک ترینشون باشه!

از آفتابه تا توالت درایو ترو “Drive thru”!

روزی که …

این قطعه محسن نامجو چه کرده! اسمش هست دهه شصت! … دهه من و تو!

 

 

روزی که خرید مادر کیف مدرسه، قرمز، چمدانی، کلاس اول، با کلید

روزی که سخت حل می‌شد اصل هندسه، دبیر همدانی، صد کاروان شهید

روزی که مُرد خواهد جان بچگی

روزی که حسرت واجبست بر تو، پای نشئگی

روزی که رفت بر باد

روزی که داد بر باد

شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد

روزی که رفت از یاد

روزی که ماند در یاد

تا باد چنین باد، داد و بیداد که تا باد چنین باد

 

روزی که خط‌کش تصویری شکست میانه‌ی تنبیه

روزی که زنگ خانه‌ها صوراسرافیل بود گویی

روز درک تضاد، تبعیض، تفاخر، ترجیح

روز لکه‌ی آب شور چشمت بر غلط دیکته

روزی که رفت از یاد

روزی که ماند در یاد

شهر کلان که روزی باد، علی‌آباد

 

روز حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو

روز حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه

روز اشاعه‌ی سخنان نوآموخته

روز تعریف پرهیجان فیلم هندی

روزی که رید بر تو دختر همسایه

روزی که درّید پدرت را کشور همسایه

روزی که مرگ از در بسته، ز پنجره تو آمد

روزی که دو کانال بود، یک به جنگ می‌رفت، از دو «واتو واتو» آمد

روزی که رفت بر باد

روزی که ماند در یاد

شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد

 

روزی که رهبر، نوجوان تانک‌خورده بود

روزی که آستین کوتاه، لگد میان گرده بود

روزی که ریش

روزی که زیر بغل پاره

روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود

روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود، کِرک بود

روزی که رفت از یاد

روزی که ماند در یاد

شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد

 

روزی که چمران بر پارک‌وی آرام خسبید

روزی که فوزیه در کربلا شد شهید

روزی که شاه رفت، جمهوری یک‌بانده شد

روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود

روزی که مهتاب بود، سراب بود، سراب ناب بود

آن نوشابه که هشت‌ساله کنار حضرت معصومه خوردم‌اش، مادر خریده بود

سبز بود، سون‌آپ بود

روزی که شهوت هنوز در حومه‌ی شهر بود

روزی که در استعاره‌ی فلک، قطره بحر بود

روزی که دنیا تمام می‌شد، هر هفته جمعه‌ها غروب

روزی که آخرین لذت، «گزارش هفتگی» بود

روزی که رفت از یاد

روزی که ماند در یاد

شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد

 

روزی که سرد بود

حرام شطرنج و تخت‌نرد بود

تنها حلال باری این رنگ و روی زرد

تنها حلال افیون و گرد بود

روزی که پایان بود، پادگان بود

تهران نبود، خیابان دشت آزادگان بود

طراحی کتکولریتس، قدسی قاضی نور

خشم شدید برف‌روب فقیر، روح جهان کارگری، پله‌ی عبور

انگشت یخ‌زده‌ی پسر روزنامه‌فروش

یخ شکسته با اشاره‌ی انگشت

عقده به تیراژ پنج‌هزار تا

از آسمان میکروفن می‌بارید جبراً

گوساله هم یکی را بلعید سهواً

 

«دختر به‌نام نل»

در های و هوی شهر

در جستجوی عدن ابد، پارادایس بود

در پشت موی ریخته بر چشم، برادرش

یا موهای منفصل از گردن پدربزرگ

در لای چرخ کالسکه

در لای عین چرخ کالسکه

در لای چرخش عین عاج چرخ کالسکه

در لای چرخ چرخش این همه بازی روزگار

بسی رنج بردیم در این سال سی

که رنج برده باشیم فقط، مرسی مرسی مرسی مرسی!

 

باد دبور

باد دبور، باد مخالف صبا! باد صبا یک بادی است که از شرق به سمت غرب می‌آید. فیلمی هم به این نام است که تماشاش خالی از لطف نیست.

ایرانی‌‌ها دیگه تو شمالیترین هم زیاد شدن. اینو از اون جا فهمیدم که دفعه دومه که میرم فروشگاه سیف وی نزدیک دانشگاه برا خرید ماست ساده یا همون (پلین) که فقط ایرونی‌ ها خالی‌ میخورنش، نتونستم پیدا کنم. البته نون پیتا هم همچین وضعیتی داره.

نکته جالب دیگه اینه که وقتی‌ من اومدم شمالیترین نه کسی‌ میشناخت مارو، نه کسی‌ تحویلمون گرفت. شاید به خاطر این بود که ایرونی‌ هم کم بود اینجا. شایدم بخاطر این بود که من پسرم :)

این روزها وقتی‌ یه دختر تازه میاد، یکی‌ از همون ایران دنبال کارش بوده، یکی‌ میره فرودگاه دنبالش، یکی‌ براش دنبال خونه میگرده، یکی‌ براش اسباب کشی‌ میکنه، یکی‌ هم تکلیفاش رو انجام میده و جزوه براش گیر میاره، خلاصه همه جور کار خیری از این جوونا بر میاد، ایشالا اجرتون با …

خدا

خودا !

خاطر خواهی‌

به قول مش قاسم:

والا بابام جان دروغ چرا؟ … تا قبر آ آ آ آ … ما خودمان خاطر خواه شدیم … نه! نه! نه! نشدیم … یعنی‌ چرا شدیم … خلاصش میدانیم چه بلاییه!‌ … نه! نه! نه! بابام جان … ما خودمان خاطر خواه شدیم … آدم بزرگاش جان سالم بدر نبردن چه برسد به تو!

والا بابام جان … خاطر خواهی‌ به این سادگی‌‌ها علاج نمی‌شه بی‌ پدر! … والا دروغ چرا؟ … آن وقتی‌ که نمیبینیش تویه دلت پنداری یخ میبنده … وقتی‌ میبینیش توی دلت پنداری تنور نونوایی روشن کردن!

تو شهر ما یه نفر بود که خاطر خواه شده بود … یه روز اون دختر رو برا یه نفر دیگه عقد کردن … فردا صبحش همشهری ما راه بیابون و گرفت و رفت … حالا بیست سال گذشته هیچکی‌ نمیدونه چی‌ شد؟ کجا رفت؟ … پنداری دوووووود شد رفت به آسمان!

« نوشته‌های تازه‌تر - نوشته‌های قدیمی‌تر »