قسمتی از کتاب «هزار خورشید تابان» از خالد حسینی مرا به فکر فرو برد. سعی میکنم نامی نبرم و فقط این قسمت را بازگو کنم:
وضع مالی بد شده و پدر شکم بچه را نمیتواند سیر کند. مادر مجبور میشود بچه را به پرورشگاه ببرد و به او بیاموزد که پاسخ دهد پدرش در جنگ کشته شده تا پرورشگاه او را بپذیرد و شکمش را سیر کند. مادر چارهای ندارد اما قول میدهد که هر روز به دیدنش بیاید. طالبان بر سر کار است و مادر اجازه ندارد بیمحرمش در خیابان دیده شود و الا تنبیه میشود و به خانه برگردانده میشود. چند روزی پدر همراهش میآید ولی بعد دیگر سر باز میزند. مادر تنها این کار را میکند و در مسیر هر روزه بارها او را متوقف میکنند و ضرب و شتم و حتی شلاقش میزنند. او راه برگشت به خانه را به سمت پرورشگاه سر میگیرد. بعضی روزها او را چند بار متوقف میکنند و شلاقش میزنند ولی زمانی که او در پرورشگاه بچهاش را میبیند پاسخ تلاشش را میگیرد و زندگی زیبا میشود. چه زیبایی عمیقی!

