همیشه احساس میکنم صداقت مهمترین بخش زندگیم بوده و بهترین و مهمترین شیوه صداقت رو، صداقت در رفتار میدونم! البته نزدیکانم بارها گفتن که حواسم باشه از این رفتار شاید مثبتم ضربه خوردم و می خورم!
چند روز پیش در جایی بودم مملو از آدم دورو! آدمهایی که تا میدیدیشون کلی زور میزدن نشون بدن که خیلی رفیقتن و خیلی هواتو دارن. بقلت میکردن و دست گرمی میدادن و باهات خوش و بش میکردن! البته شاید نمیدونستن که من از حرفها و کارهاشون دقیق خبر دارم و جالب اینجاست که نگاه پر از ریا و دوروییشون رو بسادگی میخوندم!
) زیاد اند از این آدمها که حال آدم رو بهم میزنن! اینجاست که نمیدونم آیا من هم باید صداقت داشته باشم و [...]، اما مشکل اینجاست که شاید دوباره پاشن و هیکلشون رو پاک کنن و بیان جلو انگار نه انگار! نمیدونم چرا اینجور آدمها تازگیها دور و برم زیاد شدن؛ یا من بهتر میبینمشون!


میدونی شاید آدمهایی که همینطور بیدلیل و تنها برای رضایت دل خودشون به بقیه خوبی میکنن رو بشه گفت آدمهای صادق و شجاع شایدم دیوانه! موضوع اینه که خودت پیرو کدوم گروهی؟ گروه برای کسی بمیر که برات تب کنه یا گروه انقدر به کسی خوبی کن تا Overdose بشه! اگر جزو گروه دومی باید بگم دلت قراره دست به خودکشی بزنه!
من فکر میکنم این پست ربط پیدا میکنه به پست چند روز پیشت که در مورد کیفیت و کمیت دوستی ها بحث کرده بودی… اگه کمیت دوستها زیاد شد خود طبیعتا ناخالصیها هم زیاد میشه!
نه ربطی نداره به اون! اون پست قبلی بیشتر راجع به موضوع خاصی میشه و شاید هم گذشته!
همون دوروییهاست که آدم تشنه ی صداقت میشه و یاد می گیره که صداقت رو تو چشم آدما پیدا کنه…