ارسالشده در خاطرات, فرهنگ در سپتامبر 28, 2008 | 5 دیدگاه »
این قطعه محسن نامجو چه کرده! اسمش هست دهه شصت! … دهه من و تو!
روزی که خرید مادر کیف مدرسه، قرمز، چمدانی، کلاس اول، با کلید
روزی که سخت حل میشد اصل هندسه، دبیر همدانی، صد کاروان شهید
روزی که مُرد خواهد جان بچگی
روزی که حسرت واجبست بر تو، پای نشئگی
روزی که رفت [...]
نوشته را کامل بخوانید »
ارسالشده در فرهنگ در سپتامبر 28, 2008 | 2 دیدگاه »
باد دبور، باد مخالف صبا! باد صبا یک بادی است که از شرق به سمت غرب میآید. فیلمی هم به این نام است که تماشاش خالی از لطف نیست.
نوشته را کامل بخوانید »
ارسالشده در دوستی, شمالیترینیها, همینطوری در سپتامبر 28, 2008 | بیان دیدگاه »
ایرانیها دیگه تو شمالیترین هم زیاد شدن. اینو از اون جا فهمیدم که دفعه دومه که میرم فروشگاه سیف وی نزدیک دانشگاه برا خرید ماست ساده یا همون (پلین) که فقط ایرونی ها خالی میخورنش، نتونستم پیدا کنم. البته نون پیتا هم همچین وضعیتی داره.
نکته جالب دیگه اینه که وقتی من اومدم شمالیترین نه کسی [...]
نوشته را کامل بخوانید »
ارسالشده در عشق در سپتامبر 26, 2008 | بیان دیدگاه »
ارسالشده در عشق در سپتامبر 18, 2008 | بیان دیدگاه »
به قول مش قاسم:
والا بابام جان دروغ چرا؟ … تا قبر آ آ آ آ … ما خودمان خاطر خواه شدیم … نه! نه! نه! نشدیم … یعنی چرا شدیم … خلاصش میدانیم چه بلاییه! … نه! نه! نه! بابام جان … ما خودمان خاطر خواه شدیم … آدم بزرگاش جان سالم بدر نبردن چه [...]
نوشته را کامل بخوانید »
ارسالشده در شمالیترینیها در سپتامبر 15, 2008 | بیان دیدگاه »
اینم برای شمالی ترینی ها:
یارو میره مغازه بیسکویت بخره. فروشنده ازش میپرسه: ساقه طلایی خوبه؟ میگه: نه … میگه: سلامت خوبه؟ میگه: نه … میگه: ویفر خوبه؟ میگه: نه … میگه: گرجی خوبه؟ میگه: آره بد نیست، حالا جداً چند سالشه؟!
نوشته را کامل بخوانید »
ارسالشده در همینطوری در سپتامبر 15, 2008 | بیان دیدگاه »
باستان شناسان سکهای کشف میکنند که رویش تاریخ ضرب درج شده بود: ۱۱۵ سال پیش از میلاد!
نوشته را کامل بخوانید »
ارسالشده در همینطوری در سپتامبر 11, 2008 | 2 دیدگاه »
در اخبار: مقامات سازمان حمل و نقل آلمان از ورود قطارهای خوشبو به شبکه حمل و نقل این کشور خبر دادند! (جام جم آنلاین)
[تو یکی از همین قطارهای خوشبو، یه مردی میشینه روی صندلی قطار، پسر بچهای رو به روش نشسته]
[مرد] … به به! عجب قطاری، چه بوی خوبیام میده، به به! چه چه! … [...]
نوشته را کامل بخوانید »
ارسالشده در خاطرات در سپتامبر 10, 2008 | بیان دیدگاه »
خوب و بد رمضون رو حواله میکنم به خوانندگان! اینجا میخوام از یه احساس عجیب صحبت کنم.
چند روز پیش، شنیدن صدای دعای سحر، آواز “این دهان” قبل از افطار و ربنای استاد شجریان، همان و رفتن من به یک حال و هوای عجیب همان. نه، اشتباه نکنین، اصلا هوای روزه و این حرفها به [...]
نوشته را کامل بخوانید »
ارسالشده در خاطرات در سپتامبر 5, 2008 | بیان دیدگاه »
یادتونه یه برنامه رادیو بود سلام ایران، سلام صبحتون بخیر، پر از انرژی بود!
سلام صبح بخیر، سلام ایران، سلام تهران، سلام صبح تون بخیر!
سلام بر تو راننده اتو بوس، راننده شرکت واحد، راننده زحمت کشی که این همه مسافر رو جا به جا میکنی صبح تا شب!
سلام بر تهران، سلام بر مشهد، سلام بر تبریز، سلام بر [...]
نوشته را کامل بخوانید »