خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بی‌بی‌سی که در مقایسه با دیگر شبکه‌های خبری بی‌طرف‌تر به نظر می‌رسد ، تلویزیون فارسی خود را از 25 دی (14 ژانویه) آغاز می‌کند. (به گزارش رادیو زمانه در این رابطه می‌تونین اینجا گوش کنین!) برنامه‌های این تلویزیون به صورت اینترنتی هم قابل تماشا می‌باشد.

به تازگی خبردار شدم که یکی از دوستانم، مراسمی درحمایت کودکان در فقر در ایران و افغانستان تشکیل داده. این روزها که به چنین موضوعی فکر می‌کردم (به خاطر کتاب تازه ای که خواندم!)، خیلی زود یه راه ساده‌اش برای کمک به این عزیزان نشون داده شد.

فکر می‌کنم گروه رقص مجنون که اجرای این برنامه را بر عهده دارند، در نوروز گذشته در شمالی‌ترین هم اجرا داشتند. این گروه در سال ۲۰۰۲ در کلگری کانادا تشکیل شده. کار این گروه به همراه موسیقی سنتی و شعر همراه است. سال پیش به مهمانی دعوت شده بودم که اعضا و حامیان این گروه حضور داشتن. در اون مجلس من رو مجبور کردند آواز! «امشب شب مهتابه … » رو بخونم بهمراه دفی که یکی از اعضا می‌نواخت :) ) آره خلاصه به من که خوش گذشت اون شب به خصوص که شور و گرمی این گروه رو می‌دیدم.

شبی با رقص و موسیقی سنتی و شعر ایرانی – اجرای گروه رقص مجنون

شنبه ۷ فوریه ۲۰۰۹ ساعت ۷ ب.ظ.

مکان:

Silver Springs Community Center
5720 Silver Ridge Dr NW
Calgary,
T2B 5E5
Canada

قیمت بلیط 15$ (تمامی عواید این برنامه در حمایت از کودکان در فقر در ایران و افغانستان تخصیص داده خواهد شد.)


iranian-nights-poster1

زندگی زیباست

قسمتی از کتاب «هزار خورشید تابان» از خالد حسینی مرا به فکر فرو برد. سعی می‌کنم نامی نبرم و فقط این قسمت را بازگو کنم:

وضع مالی بد شده و پدر شکم بچه را نمی‌تواند سیر کند. مادر مجبور می‌شود بچه را به پرورشگاه ببرد و به او بیاموزد که پاسخ دهد پدرش در جنگ کشته شده تا پرورشگاه او را بپذیرد و شکمش را سیر کند. مادر چاره‌ای ندارد اما قول می‌دهد که هر روز به دیدنش بیاید. طالبان بر سر کار است و مادر اجازه ندارد بی‌محرمش در خیابان دیده شود و الا تنبیه می‌شود و به خانه برگردانده می‌شود. چند روزی پدر همراهش می‌آید ولی بعد دیگر سر باز می‌زند. مادر تنها این کار را می‌کند و در مسیر هر روزه بارها او را متوقف می‌کنند و ضرب و شتم و حتی شلاقش می‌زنند. او راه برگشت به خانه را به سمت پرورشگاه سر می‌گیرد. بعضی روزها او را چند بار متوقف می‌کنند و شلاقش می‌زنند ولی زمانی که او در پرورشگاه بچه‌اش را می‌بیند پاسخ تلاشش را می‌گیرد و زندگی زیبا می‌شود. چه زیبایی عمیقی!

سخن دریا

دریا صبور و سنگین می‌خواند و می‌نوشت:

من خواب نیستم،
خاموش اگر نشستم،
مرداب نیستم،
روزی که بر خروشم،
زنجیر بگسلم،
روشن شود که آتشم،
من آب نیستم

فریدون مشیری

یک معما:

سه کلید بیرون اتاقی هر کدام به یکی از سه لامپی که درون اتاق وجود دارند متصل هستند. چگونه با یکبار رفتن درون اتاق می‌توان فهمید که کدام کلید مربوط به کدام لامپ است؟

برف

یادمه تو تهران که برف می‌اومد و می‌شست رو ماشینها، مردم بالاشهر برف رو ماشینشون رو پارو نمی‌کردن تا نشون بدن که بالاشهری هستن و اونجا برف می‌آد و پایین شهر نمی‌آد و یا کمتر می‌آد. امروز داشتم فکر می‌کردم که اینجا همه جا برف می‌آد و هیچ فرقی بالا شهر و پایین شهر از این لحاظ نمی‌کنه، البته در شمالی‌ترین! تازه اگه برف رو ماشینت نمونه یعنی که گاراژ داری و وضعت بهتره :) )

راستی این وسط کسی می‌دونه این اصطلاح downtown از کجا اومده در حالیکه لزوما down هم نیست؟ :) )

در هر صورت رانندگی در این برف هم حال و هوایی داره، خلاصه امروز این برف هم چسبید. هر چند خیلی‌ها بلدن غر بزنن ولی آب و هوای ایده‌آل در دنیا کم پیدا می‌شه، تهران هم اگه اینقدر سرد نباشه تو زمستون عوضش تو تابستون جهنم می‌شد! :) )

بانک کتاب

متاسفانه در شمالی‌ترین کتابفروشی یا کتابخانه‌ی ایرانی پیدا نمی‌شه!  منم تازگی‌ها اگه یه چند فصل از کتابی که از یکی از دوستان غرض گرفتم، هر شب نخونم، خوابم نمی‌بره. اما وقتی این کتاب هم تموم بشه، باید برم سراغ این chapters بقل خونم، یه قهوه از star bucks بگیرم و کتابهای انگلیسی بخونم که اکثرشون با تموم شدن قهوه‌ام کنار گذاشته می‌شن! احساس می‌کنم که احتیاج دارم کتابهای فارسی بیشتری بخونم. برای همین فکر می‌کردم که شاید بشه یه بانک کتاب برای شمالی‌ترینی‌ها ایجاد کرد. همینجا به دوستان پیشنهاد می‌کنم که همچین کتابخانه‌ای رو راه بندازیم. مطمئنم که خیلی از شماها کتابهایی دارین که قبلا خوندینشون و احتیاج آن‌چنانی به کتاب ندارین. می‌شه این کتابها رو جمع کرد و تشکیل یک کتابخانه رو داد که همه از کتابهای همدیگر استفاده کنیم. به قول اینجایی‌ها کتابهامون رو share کنیم. همینجا از شمالی‌ترینی‌‌هایی که این مطلب رو می‌خونند می‌خوام که کمک کنیم همچین چیزی راه بیفته!

برای شروع احتیاج به یک قسمت برای کتابخانه داریم، یک جایی که بشه کتابها رو اونجا چید؟

کیوسک

اگر میشد فهمید چند نفر در شمالی‌ترین به کنسرتشون علاقه دارن، خوب بود! شاید شد کیوسک رو آورد شمالی‌ترین! :)

آخ چقدر این حرف آرش چسبید در مورد خوانندگان لس آنجلسی در پیت، کنار ساحل با دخترهای رنگارنگ! و تی شرتهای برند نِیم!

اینم آهنگ جدیدشون که البته تو آلبومشون با محسن نامجو کار کردن! در این آلبوم “باغ وحش جهانی” سبک موسیقی شون عوض شده ولی همون سبک انتقاد اجتماعی درش دیده میشه! :) می تونین اینجا آلبوم کاملشون رو دانلود کنین!

سریال دایی جان ناپلئون آخرین ساخته ناصر تقوایی قبل از انقلاب است. این سریال در سال ۱۳۵۵ بر اساس قصه مشهور ایرج پزشکزاد ساخته شده است. این اثر جاودانه ناصر تقوایی داستان طنز یک عشق اول به همراه دسیسه های فامیلی در یک خانواده به اصطلاح اشرافی است. عمده توفیق این سریال به دلیل انتخاب هوشمندانه بازیگران و فضاسازی بی نظیر در آن است. بازیگران اصلی این سریال عبارتند از:

غلامحسین نقشینه در نقش دایی جان، مسن ترین عضو خانواده بود. دایی جان شیفته ناپلئون بناپارت امپراطور فرانسه بود و خود را شبیه او می خواند. او باور داشت در بسیاری از جنگهای بین قوای قزاق و انگلیس در جنوب ایران با انگلیسی ها جنگیده است و در نتیجه بر این خیال بود که همچون ناپلئون دشمنی آشتی ناپذیری با انگلیسیها دارد.

پرویز فنی زاده در نقش مش قاسم، نوکر وفادار دایی جان است که از اهالی روستای کوچک غیاث آباد است و همچون دایی جان تصور می کند که در جنگهای بسیاری بر علیه انگلیس شرکت داشته.

نصرت الله کریمی نقش آقاجان پدر سعید که راوی داستان و عاشق لیلی دختر دایی جان است، را بازی کرده است. دایی جان همواره با آقاجان اختلاف داشت چرا که او یک بازاری غیر اشرافی بود و بر خلاف دایی جان اعتقاد داشت ناپلئون تنها یک جنگجو بوده که اروپا را به خاک و خون کشیده است.

شازده اسدالله میرزا را پرویز صیاد ایفای نقش می کرد. اسد الله میرزا عضو وزارت امور خارجه بود و مردی عیاش و خوش گذران بود که هیچ چیز را جدی نمی گرفت حتی نگاه نفرت آمیز شوهر ها وقتی که او سر به سر زنانشان می گذاشت. او یکبار ازدواج کرده بود ولی همسرش وی را به خاطر مرد دیگری ترک کرده بود.

به گفته پرویز صیاد بازیگر نقش اسدالله میرزا، قرار بود بازیگران دیگری عهده دار نقشهای اصلی داستان باشند. عزت الله انتظامی برای نقش مش قاسم انتخاب شده بود، علی نصیریان برای دایی جان و داوود رشیدی برای اسدالله میرزا. اما پس از آنکه تقوایی غلامحسین نقشینه را در نقش دایی جان مناسب تر دید، عزت الله انتظامی حتی پس از توافقهای اولیه مش قاسم را بازی نکرد و در نهایت پرویز صیاد اسدالله را بازی کرد.

ایرج پزشکزاد نویسنده رمان دایی جان ناپلئون سال پیش در جلسه پرسش و پاسخی در لندن به نکات جالبی در رابطه با داستان و سریال ناصر تقوایی اشاره کرده است.

آقای پزشکزاد در جواب به این پرسش که چه میزان در انتخاب بازیگران نقش داشته، گفت که دخالتی نداشته اما وقتی قرار شد ناصر تقوایی این سریال تلویزیونی را تهیه کند تابلویی خیالی از داستان کشیده و در آن شخصیتها را به تصویر کشیده و آن را به تقوایی داده. او می گوید هر کس که فیلم را دیده، حیرت کرده، چون همانها در آمده بودند، جز اینکه او اسدالله میرزا را آدمی کچل تصویر کرده بود اما در سریال زلف داشته و پرویز صیاد از کلاه گیس استفاده کرده بود.

پزشکزاد اضافه کرده که در خلق شخصیتهای رمان بطور غیرمستقیم از آدمهای دور و برش الهام گرفته و پدرش که طبیب بوده همواره میگفته که کار، کار انگلیسی هاست.

در مؤخره پزشکزاد در چاپ جدید این رمان، او نوشته که تنها داستان عاشقانه با زندگی واقعی او می خواند. او در جوانی قرار بوده طب بخونه و آن را رها میکنه و حقوق می خونه تا زودتر به دختری که عاشقش بوده و از خانواده ثروتمندی هم بوده برسه و بعد هم شروع به نوشتن میکنه تا اسم و رسمی بهم بزنه و … باقی داستان رو برای کسانی که هنوز سریال رو ندیدن تعریف نمی کنم، خودتون ببینین تا از مزه نیفته!

دورویی

همیشه احساس می‌کنم صداقت مهمترین بخش زندگیم بوده و بهترین و مهمترین شیوه صداقت رو، صداقت در رفتار می‌دونم! البته نزدیکانم بارها گفتن که حواسم باشه از این رفتار شاید مثبتم ضربه خوردم و می خورم! :)

چند روز پیش در جایی بودم مملو از آدم دورو! آدمهایی که تا می‌دیدیشون کلی زور می‌زدن نشون بدن که خیلی رفیقتن و خیلی هوا‌تو دارن. بقلت می‌کردن و دست گرمی می‌دادن و باهات خوش و بش می‌کردن! البته شاید نمی‌دونستن که من از حرفها و کارهاشون دقیق خبر دارم و جالب اینجاست که نگاه پر از ریا و دورویی‌شون رو بسادگی می‌خوندم! :) ) زیاد اند از این آدمها که حال آدم رو بهم می‌زنن! اینجاست که نمی‌دونم آیا من هم باید صداقت داشته باشم و [...]، اما مشکل اینجاست که شاید دوباره پاشن و هیکلشون رو پاک کنن و بیان جلو انگار نه انگار! نمی‌دونم چرا اینجور آدمها تازگی‌ها دور و برم زیاد شدن؛ یا من بهتر می‌بینمشون! :)

نوشته‌های قدیمی‌تر »